رسته‌ها

نویسنده‌های مورد علاقه

نویسنده‌ای انتخاب نشده

آخرین دیدگاه‌ها

[quote='aliebadi121']نقل قول از عبدالحسین عادل زاده:نقل قول:هایدگر در سال ۱۹۲۷ در کتاب «هستی و زمان» هشدار داده بود که باید از لفظ «روح» پرهیز کرد و سعی کرده بود که این مفهوم را به شیوه خود «از هم برگیرد» و تکه‌تکه کند. اما هنگامی که در ۱۹۳۳ به نازیسم گرایش یافت ..... عجب.. نمی دانستم متفکری همچون هایدگر هم تا این اندازه تقلبی و ابن الوقت بوده! در کتاب فیلسوفان بدکردار نوشته نایجل راجرز و مل تامپسون و ترجمه احسان شاه قاسمی (انتشارات امیرکبیر 1393) بخشی به هایدگر و اخلاقیاتش اختصاص دارد البته فلسفه دوستان بشدت این کتاب رو محکوم کردند !!!!!!!![/quote] فلسفه دوستان؟ این کتاب اصلا فلسفی نیست. هیچ کس آریستوفانس را بابت کتاب «قورباغه ها» که در آن فلاسفه یونان را هجو می کند مذمت نمی کند و همه تنها آن را به عنوان یک کتاب فکاهی کمیک می نگرند.
[quote]هایدگر در سال ۱۹۲۷ در کتاب «هستی و زمان» هشدار داده بود که باید از لفظ «روح» پرهیز کرد و سعی کرده بود که این مفهوم را به شیوه خود «از هم برگیرد» و تکه‌تکه کند. اما هنگامی که در ۱۹۳۳ به نازیسم گرایش یافت با «روح آلمانی» از در آشتی درآمد و این کلمه را به کرات به کار برد تا آن‌که در سال ۱۹۵۳ به هنگام نوشتن درباره تراکل دوباره مخالفت خود را با این لفظ ابراز داشت.[/quote] عجب.. نمی دانستم متفکری همچون هایدگر هم تا این اندازه تقلبی و ابن الوقت بوده! واژه روح، مفهومی مناقشه برانگیز است که در حداقل از زمان یونان باستان کاربرد داشته و شاید بنیان اولیه خود را در مصر باستان یافته. اما چیزی که هست روح را در معنای ماورائی و الهیاتی آن می توان چیزی جدای از روح در معنای هستی شناسانه آن تلقی کرد. جدای از آنکه روح در معنای الهیاتی آن چیست، روح در معنای هستی شناسانه آن نوعی جوهره پنهان می تواند نام بگیرد که در عین تاثیری گذاری مستقیم بر تمامیت هستی، از جلوه عینی و واقعی در ذات خود به دور است. یعنی نوعی جوهره ذاتی در هستی که رنگ عوض نمی کند و تنها عنصر پایان در جهان است؛ و دقیقا همین پایایی آن عامل شدن و ناپایداری سایر عناصر در هستی است. می شود در معنایی روشن تر، روح را پاد-مفهوم "شدن" یعنی "بودن" در هستی دانست! و دقیقا همین مفهوم نهفته در این واژه است که جاودانگی را در کاربرد الهیاتی آن با روح عجیبن کرده. روح آن چیزی که خود عامل شدن و ناپایداری است، اما در خود ذاتا پایدار است، چرا که عامل جاودانگی شدن در هستی است.
[quote='ettttttt']جناب عادل‌زاده چنان‌که از شناسنامه‌ی کتاب برمی‌آید کتاب را خودتان ترجمه کرده‌اید و آن را بی چشم‌داشت به رایگان در کتابناک قرار داده‌اید. من به گرمی دست شما را می‌فشارم هم به دلیل اینکه حاصل زحمت خودتان را رایگان در اختیار قرار دادید (که اگر چاپ می‌شد قطعا من که توان خریدش را نداشتم) و هم اینکه کار التر اوتو را ترجمه کرده‌اید. از این یونان‌شناس آلمانی فقط یک کتاب به فارسی دیده بودم (تئوفانیا) و به محض دیدن ترجمه‌ی این کتاب هیجان‌زده شدم. فکر کنم این کتاب بهترین منبعی باشد که حالا به زبان فارسی درباره‌ی دیونیسوس داریم.[/quote] خواهش می کنم دوست عزیز. به هر حال کتابی که آدم می خواند و سزاوار ترجمه می یابد باید انعکاسی هم در وجود خودش داشته باشد؛ با این حساب اینجا دیگر تعاریف اخلاقی و چشم‌داشت و نداشت قبل طرح کردن نیست. در مکتب دیونیسوس همه چیز حل‌شده است!
[quote='walterbenjamin']....[/quote] به هر رو نیش نقد من به سوی فلاسفه اسلامی و برداشتهای الهیاتی شان از هستی نشانه رفته بود. لئو اشتراوس در «آزار و شکنجه و هنر نوشتن» (Persecution and the Art of Writing) مثال زده که چطور فلاسفه مسیحی و اسلامی نظریات یونانیان را رنگی دینی می زدند و بنا بر نوع نگاه رایج زمان وهمیات عصر را وارد فلسفه می کردند. به هر رو شاید نظر من که در عالم کلام و فلسفه اسلامی و تاریخ اسلامی بیشتر مطالعه کرده ام تندتر از مال شما باشد چون شما دارید محیط آزاد و دموکراتیک یونان را در تصور می آورید. اما حق آن است که فلسفه در عالم اسلام چیزی کم از وحی منزل نبود و کسی حق نداشت از حدودی خاص پا را فراتر بگذارد. ابن سینا با این همه احتیاط همه عمر در به در بیابان ها بود تاب تواند لااقل در قالب وحی هم که شده فلسفه ببافد اما نمی گذاشتند!
[quote='walterbenjamin']....[/quote] دوست عزیز در پست قبل دیگر به این سوءتفاهم شما اشاره نکردم چون برایم خیلی واضح بود که شما نظریه فلاسفه پیشاسقراطی را با نظریه ای که من مد نظر داشتم - فلاسفه اسلامی و مسیحی - که در تایید واجب الوجود و اثبات او صورت گرفته اشتباه گرفته اید. نظمی که من آن را به مدرسی ها نسبت دادم نظریه ای ارسطویی است که بر اساس هیأت بطلمیوس بنا شده، نه نظریه لوگوس هراکلیتوس که در تاریخ همواره مطرود بوده و در قرن هجدهم با ایده آلیسم آلمانی احیا شد. البته که از او جز چند پاره نوشت مبهم باقی نمانده و نظریات عجیبش مانند اعتقاد به عناصر اربعه او امروز به هیچ وجه محلی از اعراب ندارد. اما به هر رو منظور من فلاسفه ی اسلامی و نوافلاطونی بود که نظام افلاک دهگانه ای را که مدبر حیات می دانستند ثابت تصور می کردند و بنا را بر آن گذاشته بودند که این نظام حادث است و نظمی حاکم بر آن آفریننده نظم عالم سفلی است. وگرنه مشخص است که نظریه هیراکلیتوس که علمی تر است در آن زمان توسط دهریون اشاعه میشد که البته همچون زکریای رازی سرنوشتی جز سوزانده شدن کتاب هایشان و بی توجهی - همچون هراکلیتوس - نداشتند. امروز نه از رازی اثری باقی مانده و نه از هراکلیتوس و این اتفاقی نیست! و این جبر تاریخی تلخی است که من به آن میخواستم اشاره کنم! نقد طنزگونه در باب عقول دهگانه فلکی مدبر در نظر خیام: اجرام که ساکنان که این ایوان اند اسباب تردد خردمندان اند هان سر رشته خرد گم نکنی کانها که مدبرند سر گردانند!! آیا ارسطو در باب نظام بطلمیوسی (نظامندی هستی) نیز همچون نظامات سیاسی فکر می کرد؟ من هم در کتاب سیاست نظریه او مبنی بر نسبی بودن قوانین سیاسی را دیده ام اما آیا او نظر هراکلیتوس را در باب هستی قبول داشت؟ من جایی ندیده ام او نظام ثابت بطلمیوسی (ثابت) را رد کرده باشد.
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.